بهترین همت ها
إجعَل هَمَّکَ ِلآخِرَتِک.[2]
همت خود را مصروف آخرتت گردان.
و پیامبر اسلام در این خصوص می فرماید:
أیها الناس! أقبلوا علی ما کلّفتموه من إصلاح آخرتکم و اصرفوا همّتکم بالتقرب إلی طاعته.[3]
ای مردم! به آباد کردن آخرت خویش که بدان مکلفید، روی آورید و همت خود را مصروف نزدیک شدن به طاعت او کنید.
یا در جای دیگر می فرماید:
...ولیکن همّک لما بعد الموت.[4]
و باید همّ و غم تو برای جهان پس از مرگ باشد.
بنابراین همت عالی همان توجه به خداوند در امور زندگی است اگر تلاشی در دنیا دارد، در علم، اندیشه، کسب و کار، اگر ملاک و توجه به آخرت و سرای باقی داشته باشد، هم در دنیا و هم در آخرت به اوج خواست خود، در دنیا و آخرت خواهد رسید:
من کانت الآخرة همّته بلغ من الخیر غایة اُمنیته.[5]
هرکه آخرت همّ و غمّ او باشد، در خیر و خوبی به اوج خواست خود برسد.
بزرگان دین پیوسته درصدد به دست آوردن عالی ترین همت ها بودند، و همیشه از خداوند آن را درخواست می کردند، و بهترین آرزوی آنها همین امر بوده است. نمونه های فروانی از چنین خواستهایی را می توان در دعاهای آنان مشاهده کرد.
امام سجاد در دعای خطاب به خداوند عرض می کند: أسألک....من الهمم أعلها.[6]
(بارخدایا!) از همت، عالی ترین آن را از تو خواستارم.
و در دعای دیگر عرض می کند: فقد انقطعت إلیک همّتی.[7]
همتم به تمامی متوجه توست.
در دعای دیگر عرض می کند: و هب لی جسماً روحانیاً و قلباً سماویاً، و همّة متّصلة بک.[8]
مرا پیکری روحانی بخش و دلی آسمانی، و همتی پیوسته به تو.
همت و تلاش امیر المؤمنین(ع)، براى اصلاح انسانها و محو ظلم
همت و تلاش های علی (ع) براى اصلاح مغزى و روحى آدمیان بوده است كه همه آنان را نهال هاى باغ خداوندى مىدانست كه خود را مأمور الهى پروراندن و دفع آفات از آنها مىدید. و بدان جهت كه مهلكترین آفت مغز و روان انسانى، خود محورى و ثروتپرستى است، آیا امكان داشت كه آن مأمور إلاهى خود با ابتلاء به آن دو آفت تباه كنند، به برطرف ساختن آن دوآفت در دیگران بپردازد. چنانچه خود حضرت می فرماید: نعوذ بالله من المطامع الدنیة و الهمم الغیر المرضیة... به خدا پناه می برم از مطامع پست همت ها خواسته های ناپسند.[9]
و ربّ شقیّ یأمر الناس بالتّقی طبیب یداوى النّاس و هو علیل
ترجمه: بسا تبهكار شقى كه مردم را به تقوا دستور مىدهد ، مانند آن طبیب نما است كه مردم را مداوا مىكند در حالی كه خود او بیمار است اعراض از مال و منال دنیا و زیر پا گذاشتن جاه و مقام چیزى نیست كه اثبات آنها براى امیر المؤمنین نیازى به اثبات داشته باشد.
در این مورد فقط به دو جمله می گوئیم:
جمله اول؛ ابو القاسم هبة الله بن احمد بن عمر . . . از حسن بن صالح نقل كرده است كه جمعى در نزد عمر بن عبد العزیز درباره زهاد (پارسایان) صحبت مىكردند. هر چند نفر نام شخصى را مىبردند. عمر بن عبد العزیز گفت: « زاهدترین (پارساترین) مردم در دنیا على بن ابیطالب (ع) است »[10]
و جمله دوم؛ از پطروشفسكى است او مىگوید: « على پرورده محمد (ص) و عمیقاً به وى و امر اسلام وفادار بود. او یكى از شش نفرى بود كه از میان همه به محمد (ص) نزدیكتر بودند . . . على تا سر حد شور و عشق پاى بند دین بود. صادق و راستكار بود. در امور اخلاقى بسیار خردهگیر بود. از نامجویى و طمع و مالپرستى به دور بود و بىشك مردى دلیر و جنگاورى با شهامت بود، على در نبرد بدر و احد شركت جست و در پیكار اخیر 16 زخم برداشت و خلاصه تقریباً در همه غزوهها رزم كرد و با محمد (ص) بود. دلیری هاى وى در جنگ به صورت افسانهها درآمد و قصهها درباره آن پرداختند. على (ع) هم مردى سلحشور بود و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولیاء اللّه در وجودش جمع بود ( كرامات فراوانى از وى نقل مىكردند) . . . غلو در خردهگیری هاى اخلاقى كه ناشى از علل دینى بود (ترس از مسئولیت در برابر خداوند، ترس از مسئولیت ریختن خون مسلمانان) وى را از اخذ تصمیم باز مىداشت[11].
علی (ع) هم در سخن یکه تاز بود و هم در جایگاه عمل نمونه بود، چنانچه وی معتقد بود: الشرف عند الله سبحانه، بحسن الأعمال لا بحسن الأقوال. شرافت و بزرگی نزد خداوند به نیکویی کارهاست، نه به نیکویی گفتارها.[12]
ممكن است براى كسانى كه اطّلاعى صحیح از شخصیت إلاهى امیر المؤمنین علیه السلام ندارند، عدم قاطعیت آن حضرت و تاخیر وى در تصمیمگیرى، به سستى اراده و تردید در امور حمل شود، و این یك خیال باطل است، و ناشى است از عدم توجه به دلائل خود آن حضرت، در موارد تأخیر در تصمیم گیرى. ما در مواردى از سخنان على علیه السلام قاطعانهترین دلائل را براى شكیبائى و تحمل در اقدام به امور ، مىبینیم. از آن جمله مىفرماید:
إنّ استعدادى لحرب أهل الشّام و جریر عندهم ، إغلاق لأهل الشّام و صرف لأهله عن خیر إن أرادوه. و لكن قد وقّتّ لجریر وقتا لا یقیم بعده إلاّ مخدوعا أو عاصیا . و الرّأى عندى مع الأناة فارود و اولا أكره لكم الأعداد. » [ این سخن را موقعى فرمودهاند كه جریر بن عبد الله البجلى را به سوى معاویه فرستاده بودند كه بلكه بتواند آن طغیانگر به خلافت على علیه السلام را بیدار نماید و او به سوى حق و حقیقت بكشاند ][13]
ترجمه: ( اگر من براى جنگ با شامیان آماده شوم در حالیكه جریر ( فرستاده من ) نزد آنها است، لازمهاش اینست كه من راه اصلاح و نجات را بر روى اهل شام ببندم و آن مردم را از گزینش و انتخاب خیر و صلح و صفا محروم بسازم [ اگر آنان در صدد تمایل و انتخاب خیر برآیند ] ولى من براى جریر وقتى را معین كردم كه اگر از آن وقت معین تاخیر كند یا حلیهگرى معاویه در او تأثیر كرده است و یا معصیت كار است. نظر من این است كه مقدارى صبر كنیم، شما هم مقدارى تحمل داشته باشید، و با این حال از آماده شدن براى جنگ اكراه ندارم ) بدان جهت كه همه آرمان امیر المؤمنین از صلح و جنگ و سرعت و كندى و صبر و شتابزدگى، موفق ساختن مردم به خیر و كمال و نزدیك كردن آنان به صلاح بوده است . لذا او نمی توانست از این هدف الهى منحرف شده، منطق چنگیز و چنگیزیان را به كار بسته، ملاك دستور به جنگ و صلح را سلطهگرى ددمنشانهاى قرار بدهد كه رسم همیشگى عاشقان تنازع در بقا است. به همین جهت است كه در شأن آن بزرگوار گفته می شود: قتل علىّ فى محرابه لشدّة عدله ( على بن ابیطالب علیه السلام در محراب خود، از شدت عدالتش شهید گشت )
وی مىفرماید: « امّا قولكم: أكلّ ذلك كراهیة الموت فو اللّه، ما أبالى، دخلت إلى الموت أو خرج الموت إلىّ. و أمّا قولكم شكّا فی أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب یوما إلاّ و أنا أطمع أن تلحق بى طائفة فتهتدى بى و تعشو إلى ضوئى، و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و إن كانت تبوء بآثامها »[14]
ترجمه: امّا اینكه مىگویید: من جنگ را به جهت ترس از مرگ به تأخیر مىاندازم [ به خطا رفتهاید] سوگند به خدا، هیچ پروایى از آن ندارم كه من به سراغ مرگ بروم، یا مرگ سراغ مرا بگیرد. و امّا این كه مىگویید: من درباره جنگ با شامیان تردید دارم [ این هم خطایى دیگر است كه مرتكب می شوید ] سوگند به خدا، من هیچ روزى جنگ را به تأخیر نینداختهام مگر به امید اینكه طائفهاى به من ملحق شوند و به وسیله روشنایى من قصد بینائى حق را نماید. و این هدایت و ارشاد براى من بهتر از آن است كه من آن طائفه را در حال غوطه خوردن در ظلالت بكشم. اگر چه در این مدت گناهانى را مرتكب شود و به عهده خود داشته باشد) در این جملات هم مىبینیم كه هدف و منطق امیر المؤمنین علیه السلام سلطهگرى مطلق و بدون شرط نیست، بلكه مدیریت و توجیه انسانها به سوى کمال است.
زیرا او بدون كمترین پردهپوشى در لجن خودخواهى غوطه مىخورد. بگذارید ادّعا كند، تا آنجا كه خود را تا انتحار پیش ببرد، همان طور كه حدس زده شده است كه قرن بیست و یكم پایان حیات بشرى در روى زمین خواهد بود كه از هم اكنون به موتور سوزانى تبدیل شده است.
[1] - الآمدی، غرر الحکم، 4977.
[2]- الآمدی، غررالحکم، 2453.
[3]- مجلسی، بحار،ج77،ص182.
[4]- غرر الحکم، 3586.
[5]- همان، 8902.
[6]- ، بحار، مجلسی ،ج94،ص155.
[7]- ، بحارالانوار، مجلسی، ج148،ص21.
[8]- ، بحار، مجلسی، ج94،ص156.
[9]- غررالحکم، 9974.
[10]- تاریخ مدینة دمشق، الحافظ ابن عساكر، ، ج 3 ص 202 و 203 .
[11]- اسلام در ایران، اى . پ . پطروشفسكى، ترجمه كریم كشاورز، ص 54 و 55 .
[12]- غرر الحکم، 2060.
[13]- نهج البلاغه، خطبه 43.
[14]- نهج البلاغه، خطبه 55.